می دانی، کنارت خوابیدم. بی حرف. بی حدیث. دستت را گرفتم و کشیدمت به سمتی که می خواستم. با تو خوابیدم در حالی که پاهایم در پاهایت گره خورده بود و دست هایم در دست هایت و لبم بر لبت. با تو خوابیدم و در تو غلتیدم. آن قدر که با تو یکی شدم و در تو غرق. تو اما تمامِ حواست را به من داده بودی و خودت را رها کرده بودی در آغوشم. و من چقدر لذت می بردم از لذت دادن به تو. آن قدر که دوست داشتم همان جا دنیا به پایان می رسید و من، در خود می مُردم.
+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 21:42  توسط آتی
